خرید بک لینک

چشمانم را میبندم. باد ملایمی به صورتم می خورد. لبه ی وانت آبی رنگ پدرم نشسته ام. چشمانم را باز و اطراف را نگاه میکنم. با این حال که آفتاب از پشت کوه بیرون نیامده اما هوا روشن است.
درختان سرسبز خبر از نزدیک شدن می دهند. با اشتیاق به مزرعه های اطراف نگاه میکنم. صدای ترمز ماشین می آید، وقت پیاده شدن است. خیلی زود از پشت وانت پایین می پرم و به روبه رویم نگاه میکنم، به گندمزار طلایی پدر.
خیلی وقت پیش، چندباری به اینجا آمده بودم. میان گندمزار می دوم. دستانم را بر سرگندم ها میکشم. باد همچنان ملایم می وزد.
خوشه های گندم خود را به دست باد سپرده و پیچ و تاب می خورند. نگاهم به دانه های گندم که به روی زمین ریخته شده می افتد. من با این گندم ها از زمانی که بچه بودم و به اینجا می آمدم، خاطره دارم. آنها همبازی های من بودند. به عادت قدیم مشتی از دانه ها را از زمین بر میدارم و به سمت آسمان میگیرم و با تمام توانم آنها را فوت میکنم. یادش بخیر. یادم نمیرود آن موقع ها هنگام استراحت پدر ، با هم قایم باشک بازی می کردیم و گندم ها پناهگاه من برای پنهان شدن بودند.
تمام این گندم ها دوستان قدیمی من هستند. پدرم هم با این گندم ها زندگی میکرد. اصلا آنقدر به آنها علاقه داشت که نام مرا گندم گذاشت. بچه که بودم پدرم گندم ها را درو میکرد و به آسیاب می فرستاد و اولین کیسه آردش را پیشکش مادرم میکرد. او نیز با حوصله خمیر میکرد و با آن خمیرها در تنور حیاط خانه مان نان می پخت و به همسایه ها میداد.
اما حالا زمانه برعکس شده است. گندم هایی که باید نان سفره های مردم باشند، خوشه خوشه به بهانه ی سبزه ی نوروز از بین می رود. تعداد زیادی از مردم گندم ها را سبز می کنند و این گندم ها دست آخر سر از زباله در می آورند. آخر ما زمان های قدیم به این شکل سبزه را سبز نمیکردیم. جایگزین این سبزه ها یک گلدان کوچک بنفشه بود.
در حالیکه به خوشه های بلند قامت گندم نگاه می کنم آفتاب کم کم پا به آسمان میگذارد و پرتوهای نورش را میان گندمزار تقسیم میکند.
همانطور که خوشه ی گندم را لمس میکنم، زمزمه میکنم:« طلایی بمان گندم».

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم اردیبهشت ۱۳۹۶ساعت 21:46&nbsp توسط زینب خاتون |

برچسب: طلایی,بمان,گندم, نویسنده: غزل حسنی تاريخ: سه شنبه 21 شهريور 1396 ساعت: 21:42

صفحه بندی