هوا سرد بود.صدای زوزه ی باد از لا به لای شاخه های عریان درختان به گوش می رسید.روی زمین سرد دراز کشیده بود.مدتی بود که مدام در جایش غلت می زد تا شاید چشمانش گرم شود،اما انگار سرمای درون اتاق گرما را از چشمانش ربوده بود.باز بی خوابی به سراغش آمده بود.دوباره در جایش غلت زد و به سمت طفل خردسالش برگشت.دست راستش را تکیه گاه سرش کرد و با دست دیگرش مشغول نوازش موهای خرمایی رنگ کودکش شد.به یاد ساعتی پیش افتاد که چطور تنها دخترش از روی بی تابی برای پدر در تب می سوخت و او چطور دست تنها تیمارش می کرد.دوباره دلش آشوب شد.مدت ها بود که او را ندیده بود.دل تنگش بود.ازجایش بلند شد.دیگر یاد گرفته بود که در این مواقع چطور دلش را آرام کند.به سمت اتاقک ته راهرو قدم برداشت.در را که باز کرد،چشمش به چرخ خیاطی کوچکش افتاد که گوشه ی اتاق،خاک گرفته بود.چند روزی بود که دست و دلش به کار نمی رفت. نگاهش به سمت لباس های تا شده ی کنار چرخ کشیده شد.باید تمامشان می کرد.پشت چرخ نشست و عینکش را بر چشمش زد و همزمان که چرخ را به کار می انداخت،شروع کرد به دوختن لباس های نیمه کاره ی رزمندگان.هر کدام را با دقت و وسواس خاصی به زیر دست چرخ خیاطی اش می سپرد.شاید بعدها یکی از آن لباس ها به تن مردش بنشیند.