
چشمانم را میبندم. باد ملایمی به صورتم می خورد. لبه ی وانت آبی رنگ پدرم نشسته ام. چشمانم را باز و اطراف را نگاه میکنم. با این حال که آفتاب از پشت کوه بیرون نیامده اما هوا روشن است.درختان سرسبز خبر از نزدیک شدن می دهند. با اشتیاق به مزرعه های اطراف نگاه میکنم. صدای ترمز ماشین می آید، وقت پیاده شدن است. خیلی زود از پشت وانت پایین می پرم و به روبه رویم نگاه میکنم، به گندمزار طلایی پدر.خیلی...
ادامه مطلب